دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۸ | 24 ژوئن 2019
کد خبر ۱۵۴۱۸۵ انتشار : ۱ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۰۲:۰۴
در گفت وگوی مشروح با عطاءالله رفیعی آتانی بررسی شد

تبارشناسی منتقدان و موافقان علم دینی/ شریعتی در پی سازگار کردن دین با دنیای جدید بود

رئیس دبیرخانه کنگره بین‌المللی علوم انسانی اسلامی معتقد است: اگر علوم انسانی در ایران، کارآمد باشند، ما با آن مشکلی نداریم. مسأله اصلی علوم انسانی در ایران، دینی و غیردینی بودنش نیست؛ ناتوانایی حل مسأله توسط آن است.

خبرگزاری فارس ـ گروه دین و اندیشه: روابط علم و دین، پیش و پس از انقلاب، موضوع تأمل اندیشمندان وطنی قرار گرفته است. برخی به تباین بدون تعارض و برخی به تباین و تعارضِ هم‌هنگام رأی داده و بعضاً معتقدند علم و دین چون تعارضی ندارند نمی‌توانند هیچ رابطه‌ای داشته باشند.

برخی در عین این که علم و دین را دو حوزه جدا می‌دانند، قائل به امکان گفت‌و‌گو میان این دو حوزه هستند. البته نگاه منتقدان جامعیت دین به همین ختم نمی‌شود.

طرفداران علم دینی نیز شرحه شرحه‌اند و نگاه یکسانی ندارند. در این گفت‌و‌گو، بدون ورود جدی و دامنه‌دار به مباحث محتوایی پیرامون علم و دین و علم دینی، درصدد تبارشناسی منتقدان و مدافعان علم و دینی و همچنین، افکندن نگاهی تاریخی به نضج‌گیری مسأله علم و دین به خصوص از دوران مشروطه به این سو هستیم.

در گفت‌و‌گو با عطاءالله رفیعی آتانی در اواخر ماه جاری(تیرماه)، علاوه بر تبارشناسی مذکور، مسائل و چالش‌هایی مانند سیاسی بودن یا سیاسی نبودن علم دینی مورد فحص و داوری واقع شده است.

رفیعی آتانی، در حال حاضر عضو هیئت علمی دانشگاه علم و صنعت ایران، مدیر گروه فلسفه و مدیریت علم و فناوری همان دانشگاه، رئیس دبیرخانه کنگره بین‌المللی علوم انسانی اسلامی و سردبیر مجله کتاب نقد است.از او آثار زیادی پیرامون علم و دین و مقولات مرتبط به این دو حوزه به انتشار رسیده است که از مهمترین آنها می‌توان به کتاب واقعیت و روش تبیین «کنش انسانی» در چارچوب فلسفه اسلامی اشاره کرد.

ناگفته نماند ارزیابی عمیق و نظری دیدگاه‌های موافق و مخالف علم دینی و سپس طرح پرسش‌های انتقادی در مواجهه با صورت‌بندی نظریه رفیعی آتانی در خصوص علم دینی را به صورت دو مصاحبه مجزا تقدیم خواهیم کرد.

 

* پیش از سال 57 بحث از علم دینی مسأله ای جدی بوده است یا حاشیه ای؟

در ایران حداقل از زمان مشروطه به دلیل اینکه جلوه های جدید زندگی مغرب زمین خود را نشان داد این نوع موضوعات مطرح شد. پرسش اصلی از آنجا شروع شد که بالاخره ما دارای زندگی مخصوص به خود به لحاظ اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بودیم و این دوران غرب، دارای خصوصیاتی که این دو به جد از یکدیگر متمایز بودند. غرب، سمبل برخورداری از مواهب و تجلیات مادی بود و نوع زندگی ما ایرانیان پر از نابرخورداری‌ها. به صورت طبیعی، هسته این واقعیت با ارجاع به علم توضیح داده می شد؛ بدین معنا که آنچه در غرب اتفاق افتاده بود، محصول علم غربی و بالمآل تکنولوژی در غرب بود. آنچه در جامعه ما هم به وجود آمده بود، ریشه هایی داشت که به سوابق تمدنی ایران عمدتا علم مربوط می شد، البته به ویژگی های نظامات سیاسی ایران هم مربوط می شد. حتی به خصوصیات جوامع شرقی ارجاع می یافت؛ مانند نظریه استبداد شرقی. از آنجایی که سطح توسعه یافتگی و توسعه نیافتگی نهایتاً با دین وعلم و عقلانیت موجود در جامعه توضیح داده می شد، موضوع مناسبات علم و دین به طور اساسی مطرح بود. سوال این بود که اگر شرایط ما در قبال غرب اینگونه است –بخوانید عقب ماندگی- آیا این شرایط به دین مربوط می شد که مثلاً داشتیم و یا حتی دین عامل آن بود یا به علم به معنای غربی مربوط بود که مثلا نداشتیم؟ این پرسش هم مطرح شد که اگر به هردوی این مقولات مربوط است، سپس چگونه روابط میان این دو را تعریف و تنظیم کنیم؟ اتفاقی که بعد از مشروطه در ایران می افتد و در پی آن و پیش و حین آن می افتد در بستر روابط علم و دین قابل ایضاح و فهم است. اگر از آنهایی که به روابط علم و دین اعتقادی نداشتند عزل نظر کنیم، دست کم گروه هایی که روابط علم و دین را قبول داشتند، چنین باوری داشتند.

* چه کسانی مشخصاً بحث علم و دین را پس از مشروطه طرح کردند؟

ابتدا بهتر است یک جریان شناسی را مطرح و بیان کنم. لازم است تأکید کنم پس از مشروطه، پیشرفت کشور مسأله اصلی بوده است.

این موضوع و موضع و فضا، عللی دارد و ما باید آن را تعلیل و علت یابی کنیم. یک علت آن پیشرفت های غرب بود. علت دیگر آن، احساس تأخر تاریخی در میان ایرانیان بود. علت سوم، آموزه های دینی بود. ما ایرانیان متکی به آموزه هایی همچون مهدویت هستیم که ما را علی الدوام معترض شرایط موجود و منتظر شرایط موعود قرار داده است. حکومت علوی، آرمانخواهی دینی و نظایر این مفاهیم ریشه ای از یک سو و اتفاقی که در مغرب زمین افتاد بود از سویی دیگر، احساس تأخر تاریخی و عقب افتادگی بر کشور و ذهنیت عمومی ایرانیان سایه افکند. راه حل هایی که ارائه می شد، هر کدام منشاء تاریخی و تجارب متفاوت خود را داشتند. ملی گرایان فکر می کردند با بازگشت به ایران باستان، مسأله پیشرفت حل می شود. از همین زمان، سنگ بنای ملی گرایی در ایران گذاشته شد. غرب زده ها فکر می کردند که تنها راه نجات از این وضع، به تعبیر مشهور آن دوران از سرتا پا غربی شدن بود. برخی بر دیدگاه های اسلامی باور و تکیه و تأکید داشتند و معتقد بودند که با بازگشت به اسلام باید مسأله را حل کرد. بعدها چپ ها یا مارکسیست ها شیوه های سوسیالیستی را برای حل مساله عقب ماندگی تجویز می کردند.

البته در زمان مشروطه، مارکسیسم فروغی نداشت و در سالهای بعد بود که رشد جدی تری یافت و توانست بدل به گفتمان غالب جریان های غیراسلامی منتقد رژیم شود. اما اگر بخواهیم نگاهی سیستماتیک و منظم داشته و جریانات منتقد دین را صورت بندی کنیم، می بایست در همین جا به مارکسیست ها نیز اشاره کنیم. باید توجه داشته باشیم که میان این چهار نحله، میانه هایی وجود داشته است. برای نمونه، برخی ملی گرایان بودند که تمایل داشتند با سازگاری با مذهب مساله را حل کنند. به همین طریق، برخی غرب زده ها بودند که دوست داشتند با سازگاری مذکور مساله کشور را حل و فصل کنند. ملی مذهبی ها نمونه گروه اول هستند. برخی هم بودند که با سازگاری اسلام و مارکسیسم سودای طی طریق پیشرفت داشتند. چپ های اسلامی از این جمله اند. دکتر علی شریعتی را می توان به این گروه نزدیک دانست که بر کارکردهای اجتماعی دیدن تأکید می کرد و تحلیل اجتماعی از دین داشت نه تحلیل فلسفی. بن مایه های تئوری های اجتماعی او هم مارکسیستی بود. تا جایی که شهید مطهری در وصف نگاه او به عاشورا -کتاب حسین وارث آدم- گفته است که شریعتی روضه مارکسیستی برای این واقعه خوانده است. شریعتی یک مومن و متدینی بود که اساس فکر اجتماعی اش یا بهتر بگوییم آبشخور اصلی صورت بندی های تفکر اجتماعی اش، مارکسیسم بود. شریعتی در پی سازگار کردن دین با دنیای جدید اما با رویه سوسیالیستی آن بود. مشابه همین رهیافت، اما با جهتی معکوس، برخی مانند مهندس مهدی بازرگان بودند که فکر می کردند اسلام را باید با رویکرد غربی- لیبرالی آن سازگار کرد. او معتقد بود هر آنچه از علم می خواهید، دین گفته و علم جدید در حال رمزگشایی این «راه طی شده» [تعبیر و نامی کتابی از بازرگان]  است. به بیان دیگر، بر آن بود که ما همه مقاصد و معارف را در دین داریم و کار علم آن است که این راه طی شده را راززدایی کند. البته بازرگان اواخر عمر چنین نمی اندیشید. بازرگان متأخر در تمایز با دوران متقدم خود، به جدایی علم و دین باور یافته بود.

* البته جناب دکتر، در بازرگان متقدم هم گدارهایی برای گذار به دوران متأخر او وجود داشت. برای نمونه، در دوران اول حیات فکری خویش رویکرد علم گرایانه، کارکردگرایانه و پوزیتیویستی داشت و در پی تأویل علم گرایانه آیات قرآن بود.

بازرگان برخلاف دوران اول و متقدم، در اواخر عمر فکر می کرد جغرافیای موضوع دین با جغرافیای موضوع علم با هم متمایز ودقیق‌تر بگوییم، متباین و جدا هستند.

دیدگاه اسلامی هم شامل چنددسته بود. برخی تصور می کردند ما همان الگوهای غربی پیشرفت را بربگیریم اما عاری از جوانب فرهنگی آنها. تصور آنها این بود که غرب تنها از حیث فرهنگی دچار مشکل است و می توان دستاوردهای فنی و علمی و اقتصادی آنها را دریافت کرد. دستاوردهای تکنولوژیک اقتصادی غرب اینان را شوکه کرده بود. اینها در پی آن بودند که سیستم غرب گرایی در ایران مترتب شود که دستاوردهای فنی و اقتصادی غرب را توشه گیری کند، منتها از مظاهر فرهنگی آن بلاد اجتناب کنند.

* یعنی این دسته فکر می کردند تکنولوژی خنثی است و لوازم و استلزامات یا پیوست فرهنگی ندارد؟     

بله همینطور است.

یک عده هم بودند که با نگاهی سلفی مآبانه فکر میکردند که اساساً هرچه مظهر دوران مدرن است باید کنار گذاشت. اینها عمدتاً وجه نگرانی شان از منظر فرهنگ بود و  می خواستند پرونده این دوران جدید را به کلی و تمام قد ببندند. یک مثالی شهید مطهری در یکی از کتابهایش دارد و آن این که زمانی که گوجه فرنگی وارد ایران شده بود به آن بادمجان ارمنی گفته می شد. فردی فرزندی داشت که تمام مفاسد اخلاقی این فرزندش را تحمل می کرد تا اینکه روزی دید این فرزند در حال خوردن گوجه است. این پدر خطاب به فرزندش گفته بود که تمام مفاسد تو را را تحمل می کنم ولی تحمل بادمجان خوردنت را نه! این یک نگاه مذهبی اما همزمان متحجر، متصلب و سلفی است.

* گفته شده هیچکدام از مراجع بزرگ ما با مظاهر مادی دنیای غرب مخالفتی نداشته اند. با این مدعا موافق هستید؟

کمتر عالمی در تاریخ معاصرمان بوده که مخالفتی ظاهرگرایان با مظاهر دوران جدید غرب داشته باشد و یا نقدهایی غیرمنطقی از دنیای غرب را برجای گذاشته باشد. البته این به معنای این نیست که اصلا نبوده است . این دیدگاه که تحت عنوان گرایش سلفی مآب از آنها یاد کردیم، باورمندان خود را عمدتاً در میان متدینین و لایه هایی غیر از لایه اول علمای دین می یافت.

رویکردهایی هم بودند که به لحاظ دینی، بس شریعت مدارانه موضوع پیشرفت را دنبال می کردند. بسیاری از فقها و مراجع دراین زمره جای می گرفتند.

نگاه شریعت مدارانه عالمانه -تعبیر از من است- با نگاه سلفی و سنتی در تمایز جدی قرار داشته است. البته در برخی موارد شباهت هایی هم داشته اند اما هسته اصلی دیدگاه های این دو نحله، تفاوت دارند.

این گروه هم گوناگون بوده است. برخی  مبناگرایانه معتقد بودند که علوم اسلامی موجود هم فایده ای برای پیشرفت ندارند و باید بحث را از صفر و پیشاعلوم اسلامی موجود برای نظریه پردازی در مورد پیشرفت آغاز نمود.

* ممکن است به برخی اسامی افراد در گرایش اخیرالذکر اشاره کنید؟

بهتر است از اینها نامی نبرم. تصور می کنم اغلب مخاطبان متوجه شوند چه کسانی مقصود ما هستند.

فی الجمله بگویم این گروه اکنون هم حضور دارند. در عین حال ژن این گروه و سایر گروه های دیگر در ماجرای تقابل علم و دین در دوران مشروطه شکل گرفته است. تمام اتفاقات اکنون را می توان در دوران مشروطه ریشه یابی کرد. کاش متنی تهیه می شد و  در آن تبارشناسی و ریشه شناسی جریانات فعلی کشور را تا دوران مشروطه پی می گرفت. البته جریانات فعلی تغییراتی جدی نسبت به ماسبق خود یافته اند.

اجازه بدهید همین روند را در قلمرو مناسبات علم و دین صورت بندی روشنتری داشته باشم. این اقدام یک جمع بندی هم هست. بر این اساس باید گفت برخی به این نتیجه رسیده اند که علم و دین کاملا متمایزند و ربطی به هم ندارند. به بیان دیگر و منطقی، قائل به تباین میان علم و دین هستند. توجه به این نکته ضروری است که این گروه، لزوماً در زمره غرب زده ها نیستند. برخی این ایده را به طرفداری از دین طرح می کنند و می گویند دین بسیار فاخرتر از آن است که علم بتواند به حوزه آن نفوذ کرده و سخنی در قلمرو آن داشته باشد.  برخی از باب آن که علم فاخرتر از آن است که نیازی به دین داشته باشد یا دین بتواند چیزی بر آن بیفزاید، قائل به تباین این دو حوزه هستند. برخی هم مانند بازرگان می گویند علم کار خود را بکند و دین کار خود  و هیچ کدام را تحقیر نمی کند یا بهتر بگوییم درجه دوم نمی کند.

* به نظر می‌رسد نگاهی که می‌گوید دین، مقدس است و سیاست محل مکر و دروغ است، می تواند در پاره ای موارد طریقی مشابه با متدینان قائل به جدایی علم و دین داشته باشد. موافقید؟

بله. البته برخی مانند سروش هم همین انگاره را طرح کرده‌اند و با وجود دلسوزی برای دین، اولویت را به امر مدرن می بخشند. شما هم البته تعمیم ناروا ندادید و در پرسشتان با قید پاره ای موارد، گویی به این واقعیتی که گفتم التفات داشتید.

*  ببخشید که وقفه ای در رشته کلامتان ایجاد کردم. داشتید رویکردهای امروزین وطنی در خصوص علم ودین را مورد دسته بندی قرار می دادید.

در ادامه عرایضم باید اضافه کنم برخی به رابطه «عموم و خصوص من وجه» میان علم و دین قائل اند. بدین معنا که علم ودین مشترکاتی دارند.

* یعنی علم و دین عینیت ندارند؟ به سخن ساده تر، عین هم نیستند. می توان اصل اینهمانی لایب نیتز را در این خصوص به عنوان سنگ محک یادآور شد. باز هم سخنتان را قطع کردم. می توان همین گروهی را که قائل به اشتراک میان علم و دین هستند، به گروه های کوچک تری تقسیم کرد؟

بله می‌توان و این گروه هم، طیف متنوعی را شامل می شود. گروهی علم را مسلط و گروهی دیگر، دین را مسلط کرده و اولویت می بخشند.

در مواجهه با حوزه هایی که علم و دین ورود می کنند، برخی رهبری را به علم می دهند. این گروه را قائلان به دین علمی می خوانم. مرحوم بازرگان اول ، دکتر شریعتی و سروش از جمله مصادیق این عنوان است. راه طی شده بازرگان، تحلیلهای اجتماعی از دین مرحوم شریعتی ونظریه قبض و بسط سروش از مصادیق دین علمی است.

در این نظریه، علم اصل است و دین تحت سیطره علم باید تبیین شود. نظریه راه طی شده بازرگان هم به آن معناست که علم، داور است و ما آموزه های دینی را با سنگ محک آن به بوته داوری می گذاریم. به یک معنا و با لحاظ تفاوت هایی، مرحوم دکتر علی شریعتی را نیز می توان ذیل همین عنوان «دین علمی» طبقه بندی کرد. او در پی تبیین جامعه شناسانه از دین بود. به سخن دیگر، قصد داشت تفسیرهای کارکردگرایانه اجتماعی از دین به دست دهد. تأکید او بر کارکردهای اجتماعی دین بود. آنهایی که هم اکنون برای دین، کارکردهای معنوی قائل اند، ادامه همین ماجرا، منتها با دغدغه های تازه هستند.

* اینکه بازرگان درباره احکام فقهی به فوائد بهداشتی قابل اثبات از طریق علم تجربی آن تأکید داشت، می تواند از مصادیق دین علمی باشد؟

 بله این مورد و تأکید او را می توان مصداقی برای دین علمی دانست.

* لحظاتی قبل، به بحث جالبی رسیدیم، آنجایی که از جریان متاخر معنویت گرا سخن آغاز کردید. این جریان به پیش قراولی ملکیان از چالش های اصلی علم دینی است. درباره آن بیشتر برایمان بگوئید.

این جریان علاوه بر ملکیان که اشاره کردید چهره های مهم دیگری دارد که مهمترین آنها، عبدالکریم سروش است. سروش به رغم سلف خود شریعتی ـ که بر کارکرد اجتماعی تأکید می کرد با حفظ و البته رادیکالیزه کردن کارکردگرایی او، کارکرد اجتماعی را مطمح نظر و مورد توجه و اهتمام پژوهشی و ترویجی خود قرار داده است.  او از دین کارکرد تولید معنویت را انتظار می کشد و شریعت و فقاهت و.. را تنزل می دهد. از معنویت و اخلاق سخن می گوید. البته برخی در این نحله از اخلاق سخنی نمی گویند و صرفا به تولید معنا و معنویت توسط دین اکتفا می کنند. این نحله ناچارند که از آموزه های دینی تبیین های روان شناختی ارائه دهند که متلائم با فردگرایی و سوبژکتیویسم تفکر مدرن است. روان شناسی هایی که اثر دین در دنیای درونی فرد را نشان می هد در دنباله این نحله قابل فهم اند. این نحله هم در پی دین علمی هستند.

* پس در پی سازگارکردن دین با مدرنیته هستند نه در پی سازگاری مدرنیته با دین؟

بله همینگونه است که گفتید. اما در این گفت و گو بهتر است از مفاهیم لغزانی چون مدرنیته که آبستن برداشتهای متکثرتری نسبت به دین است استفاده نکنیم و بر محور علم و دین باقی بمانیم. در بحث پیشرفت که البته بحث مقدماتی ما بود برای صورت بندی مناسبات علم و دین، مدرنیته جای بحث جدی تری دارد.

ما در اینجا فرض می‌کنیم که همه هویت دوران مدرن با علم مشخص می شود و آنهایی که در ایران مسأله شان عقب ماندگی و پیشرفت بود، بالمآل مساله آنها به مساله علم و دین کشیده شد و سرایت کرد.

*  پیش تر گفتید آنهایی که طرفدار حوزه مشترک میان علم و دین هستند، دو دسته اند. دسته اول در پی رجحان دادن علم بر دین اند که آنها را باورمندان به دین علمی نام نهادید. لطفاً در خصوص دسته دوم صحبت کنید.

در برابر گروهی که شما یادآوری کردید، گروهی هستند که در پی برتری دادن دین بر علم هستند که این گروه را باید قائلان به «علم دینی» خواند. این گروه درصدد تولید علم دینی هستند. مقصود این نحله آن است که علم را متصف به صفت دینی کنند درحالی که گروه اول در پی اتصاف دین به صفت«علمی» بودند.

این نحله هم دست کم چهار گروه اند. گروه اول که از منظر غایت دینی در صدد صورت بندی علم دینی و تحقق آنند، معتقدند علم با اهداف دینی، دینی می شود. این گرایش هم خود مشتمل بر دو رهیافت است: رهیافت اول، فلسفی تر است؛ یعنی اهداف را فلسفی تر می فهمند و بیان می کنند. رهیافت دیگر، غایت را اجتماعی تر بیان می کنند. شهید مطهری جزو کسانی است که علم را با غایت دینی و با سویه اجتماعی، طرح کرده است.  تامین نیازهای جامعه اسلامی نمونه ای از غایات اجتماعی علم دینی است.

رهیافت فلسفی را کسانی مانند آیت الله مصباح نمایندگی می کنند. ایشان علم معطوف به سعادت و کمال انسانی را طرح می‌کند که صورتی فلسفی تر از غایت است.

رویکردی دیگر وجود دارد که علم را از منظر پژوهشگر یا فاعل شناسا مطرح می سازد. این گروه بر مقولاتی مانند نقش جهان بینی در تحقیق علمی حتی علومی مانند فیزیک تأکید دارند. از جمله چهره های مبرز این رویکرد، دکتر مهدی گلشنی استاد دانشگاه صنعتی شریف است. به طورکلی، کسانی که به اثر پیش اندرها یا پیش فرض ها و ارزش ها در تحقیق علمی توجه می کنند، در ذیل همین تأکید بر ذهن و فاعل شناسا یا پژوهشگر قرار می گیرند.

 


* گروهی مانند پدیدارشناسان، اعتقادی به پژوهشگر منفصل ندارند، بلکه به پژوهشگر شریک یا متصل باور دارند که این پژوهشگر برخلاف تلقی کلاسیک پوزیتیویسم، بری بودن یا مبرابودن از عواید، سلایق، سوابق، علایق و سوائق فرهنگی برایش ممکن نیست. گروهی هم در عین رأی به نظریه باربودن مشاهدات(کتز) اما نسبی‌گرایی را رد و رفض می‌کنند. حال پرسش این است که دکتر گلشنی درصدد نفی عینیت علوم است؟ چنانکه پدیدارشناسان قصد دارند یا این که صرفاً ناظر به نظریه باربودن مشاهدات و یا نقش ارزشها در تحقیق علمی، از مقولاتی چون نقش جهان بینی سخن به میان می آورد؟

منظور ایشان از نقش متافیزیک و ارزش ها و جهان بینی، علی الاصول از منظر ذهن پژوهشگر است. مدعای اصلی این رویکرد آن است که ذهن پژوهشگر کانالی است که مبانی دینی را می تواند وارد جوهر علم کند. تبیین، تفسیر و حتی مشاهده افراد با هم تفاوت دارد. برای نمونه، اخترشناس الهی با نگاهی دیگر ستارگان را مشاهده و رصد می کند. این فرد مبانی دینی را وارد جوهر علمی و تبیین های خود می کند. دکتر گلشنی واقع نمایی علم را قبول دارد و اثرگذاری دین در آن را نه تنها سبب نقض این کارکرد علم نمی داند بلکه بر آن است که اساساً دین به واقع نمائی علم کمک می کند.

* اثر دین در علم، در مرحله داوری است یا گردآوری؟ (اشاره به تفکیک هانس رایشنباخ) مشخصاً با توجه به تفکیک علوم انسانی و علوم تجربی یا علوم انسانی تاریخی و علوم انسانی تجربی پاسخ بفرمائید.

به نظر من اساسا تفکیک مرحله داوری علم از گردآوری ممکن نیست. در هر لحظه و مرحله ای از فرایند تولید علم هردوی اینها و بسیاری از دوگانه‌های دیگر در حال وقوع است. این تلاشهای نافرجام می خواهند با تفکیک جغرافیائی حوزه نفوذ علم و دین راهی برای فصل خصومت مفروض در ذهنشان بردارند.

* خب، اندکی از بحث جریان شناسی مان دور شدیم. بازگردیم و لطفاً از رویکرد سوم بگوئید.

منظرگاه دیگر یا رویکرد دیگر(رویکرد سوم)  در چارچوب نظریه علم دینی می گوید هرجا موضوع علم، اسلامی بود، علم اسلامی می شود. این رویکرد هم دو نحوِ تبیین دارد. یکی بیان آیت الله جوادی آملی است. ایشان معتقد است از آن جهت که ملاک اسلامیت علم و ملاک تمایز علوم یکی است و آن هم موضوع است، هرجا موضوع علم، اسلامی شد، علم هم اسلامی می شود و از آن سو که هیچ موضوعی در این عالم وجود ندارد، مگر این که اسلامی باشد ـ علت آن این است که موضوع همه علوم یا خدا یا قول خدا یا فعل خداست ـ بنابراین هیچ موضوعِ نظریه پردازی نیست مگر این که دینی باشد. به بیان دیگر، علم اگر علم باشد دینی است و اگر دینی نباشد، علم هم هم نیست. از این رو